ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

حساسیت پوستی

سلام دخمل گلم...این روزهای آخر سال 94 که هم داریم به سال نو نزدیک میشیم و هم به تولد دخمل گلم یه اتفاق نه چندان خوب افتاد... پوست مثل گلت اگزما شده بود دخترم...نمیدونی با دیدن پوستت چقدر غصه میخوردم...اولش به صورت یه جوش کوچولو بود...بعدش همینجوری بزرگتر شد... بدشانسی درست شب آخر سال اینجوری شدی و بیشتر مطب های دکتر ها تعطیل بود...به ناچار بردیمت بیمارستان کودکان تهران که به صورت شبانه روزی باز بود... اونجا دکتر معاینه کرد و گفت حساسیت غذاییه...فکر کن ببین این چند روز به غذاش چی زدی و اونو حذف کن... یه پماد هیدروکورتیزون هم داد برای زدن به اون قسمت از،پوستت... خلاصه برگشتیم خونه...و خداروشکر چند روز بعد تقریبا روز دوم و ...
17 خرداد 1395

ترنم در یازده ماهگی

ترنم جان در یازده ماهگی 8900 کیلوگرم....وزن 75 سانتی متر....قد   دختر گلم دیگه چیزی نمونده یکساله بشی...خانوم گل مامان هر چی تو راه رفتن زرنگ نبودی تو حرف زدن و.شیرین زبونی کردن کم نیاوردی...بالاخره بعد از کلی انتظار منو بابایی اواسط یازده ماهگی چهار دست و پا شدی....دقیقا شب چهار شنبه سوری....  جالبه که همه ی اتفاق های مهم زندگیت تو روزهای خاص افتاد...و این خیلی خوبه...این باعث مبشه تو سال های بعد هر وقت به این روزها برسیم یاد شیرین کاری های قند عسلم بیفتیم... خلاصه که خانوم خانوم ها با چهار دست و پا رفتن درسا شب چهار شنبه سوری شادی ما رو تو اون روز چند برابر کردی... قربون اون دست و پاهای کوچولوت بشم من ا...
17 خرداد 1395

10 ماهگی

ترنم جان در 10 ماهگی 8800 کیلوگرم... وزن 74 سانتی متر قد   دخملم تو 10 و بعد از،اومدن از مشهد بالاخره یاد گرفتی،چطور خودت رو چهار دست و پا کنی...البته فقط فیگورش رو یاد گرفتی و هیچ حرکتی نمیکردی...فکر کنم حالا حالا ها باید منتظر حرکت چهار دست و پآی شاهزاده خانوم بمونیم... الهی مامان فدای دخمل تنبلش بشه....   اینم چند تا عکس از 10 ماهگی وروجک ما...                   ...
30 فروردين 1395

سفر به مشهد مقدس

دخترم چند روزی بود بدجور دلم هوای حرم امام رضا رو کرده بود...یعنی روزی نبود بهش فکر نکنم...خلاصه بد جور هوایی شده بودم...به بابا گفتم ولی خوب اون بنده خدا هم کارش دست خودش،نیس...گفته بود خیلی سخت مرخصی میدن...شاید هم اصلا ندن... ولی من چه میکردم با این دل هوایی ام...دوست داشتم زودتر سه تایی بریم پابوس آقا و دخمل قشنگم رو نشون بدم بهش.... خلاصه اونقدر به بابا فشار آوردم و اصرار کردم که رفتنی شدیم...چه سفری بود...یعنی کیف کردم عزیزم...تو بیشتر از،من...عاشق حرم و چراغونی ها و آیینه کاری های داخل حرم شده بودی عزیزم....حق هم داشتی...کیه که عاشق اونهمه زیبایی و ابهت نشه.... قربون امام رضا برم که اینقدر حرمش امن و آرامش بخشه...کلی با ا...
30 فروردين 1395

9 ماهگی

ترنم جان در 9 ماهگی 8600 کیلوگرم....وزن 73 سانتی متر....قد   بعد از کلی تاخیر من دوباره اومدم اینجا...دلم برای وبلاگ قشنگت تنگ شده بود دخملم...الان که دارم این مطلب رو مینویسم شما یکسالگی رو رد کردی قربونت برم... اما مامان تنبل 3_4 ماهی تاخیر داشته...ببخشید گل دخمل...قول میدم زود زود سر بزنم اینجا...     ...
30 فروردين 1395

کریسمس مبااارک!!!

ترنم نازم...دختر قشنگ مامانی! سال 2016 میلادی رو در کنار تو جشن گرفتیم... شب سال نو با بابایی رفتیم خیابون گردی... همه خوشحال و شاد بودن و سور و سات سال نو بر پا بود... نمیدونی با دیدن بابانوئل ها و درخت کریسمس و اونهمه تزئینات خوشگل چه ذوقی میکردی... تو خیابون به همه میخندیدی و دلبری میکردی... فدای اون خنده های قشنگت بشم من... اینم یه سری عکس از شب کریسمس... البته کریسمس بدون برف....   ...
16 دی 1394

شب یلدا

  دختر گلم ! جونم برات بگه که امسال یه شب یلدا داشتیم روووویایی و به یاد موندنی....هیچ دلیلی هم نمیتونست داشته باشه جز دختر خوشگلم این شب رو جاودان کرد... خیلی دوستت دارم عزیزم... با اومدنت پیش مامان و بابا زندگیشون رو روشن تر کردی و شدی چشم و چراغ خونمون...گل یکی یکدونمون... فدای تو بشم من.... اینم یه سری عکس از هندونه شیرین و.خوشمزه و قرمز شب یلدای ما...           ...
16 دی 1394

8 ماهگی!

    "ترنم جان در 8 ماهگی" 8400 کیلوگرم وزن 72 سانتی متر قد   دخمل قشنگ مامان تازگی ها حسابی شیطون شدی و هیچ وقتی واسه مامان نمیزاری که بیاد اینجا و از کارهای جدیدت بنویسه... به شدت بهم وابسته شدی.. جوری که تا از جلوی چشمات دور میشم شروع میکنی به گریه کردن... خلاصه که تا وقتی بیداری نمیتونم از کنارت تکون بخورم...وقتی خوابی به کارهام میرسم عشق مامان... تو این ماه از اتاق خودمون جدات کردم عزیزم...اینجوری هم خودت راحت تر میخوابی هم مامان و بابا...آخه شما تو خواب خیلی غلت میزنی و ورجه وورجه میکنی... تو تخت خودت هر چقدر که بخوای میتونی غلت بزنی و تکون بخوری... خداروشکر از اتاقت هم خیییلی خوشت ...
15 دی 1394

آش دندونی

  دخترکم... قشنگ مامان.... بالآخره طلسم پختن آش دندونی رو شکستم... نمیدونم چرا همت نمیکردم درست کنم... از طرفی هم چون تا حالا درست نکردم می‌ترسیدم خوب از آب در نیاد... ولی بالاخره دل رو به دریا زدم و برعکس چیزی که فکر میکردم نتیجه کار عالی شد... همه ی اقوام و آشناها واقعا خوششون اومده بود و دستور پختش رو می‌پرسیدن ازم... بالاخره مامان آشپز هم شددد... بعد از پختن بین اقوام پخششون کردم...  اینم عکس هنرنمایی مامان جون... بفرما آش ملوسکم     ...
23 آبان 1394

اولین بارها

دخترکم کارهای زیادی هست که تا حالا یاد گرفتگی انجام بدی...ولی من بخاطر مشغله فکری و کاری زیاد فراموش کردم تو وبلاگت بنویسم عزیزم... حالا امروز میخوام جبران کنم... اولین باری که دمر شدی و روی شکم خوابیدی___≥ ۴ ماهگی اولین باری که سعی کردی اسباب بازیت رو به دستت بگیری ___≥۴/۵ ماهگی اولین باری که بدون کمک نشستی ___≥۶ ماهگی   اولین مروارید سفید ___≥ ۶ ماهگی اولین باری که دست دستی کردی ___≥۷ ماهگی  اولین باری که تقلید صدا کردی (صدای کلاغ) ___≥۷ ماهگی  اولین باری که بای بای کردی ___۷/۵ ماهگی  تازگی ها هم نزدیک به 8 ماهته سعی میکنی چهار دست و پا بری...ولی هنوز...
23 آبان 1394